Friday, November 20, 2009

من هشتمین آن هفت نفرم


دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد؛ و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی کند

دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت های فرهاد کُش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد؛ و جهان تلخ می شود.تو اما باور نکن. عفریت های فرهادکُش دروغ می گویند. زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست
عشق اما گاهی سخت می شود، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید. روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت؛ وگرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت
.
.
.
ما فرهادیم و دیگران به ما می خندند. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا ، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم ؛ از ملکوت تا مغاک. عشق ، شیر و عشق، شکر؛ عشق ، قند و عشق ، عسل ؛ شیر و شکر و قند و عسل ِعشق، نه دردست شیرینکه در دستان خسرو است.خسرو ِما اما خداوند است . ما به عشق این خسرو است که دز بیستون مانده ایم. ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه ی هر چه سنگ و صخره می زنیم . ما به عشق این خسرو ... و گرنه شیرین بهانه است

.

.

.

ما می رقصیم و بیستون می رقصد. ما می خندیم و بیستون می خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند .آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است

عرفان نظرآهاری

این یکی از سیزده داستان کوتاه کتاب "من هشتمین آن هفت نفرم " است.

خوندن این کتاب رو به همه پیشنهاد می کنم.


باغ را دریاب....


ای باغبان، باغ را دریاب که باغبان بی باغ همچون پرنده ای بی پرواز است ... بیاد آور آنچه یاد کننده را زنده می کند و به یادش می آورد.
و بدان دانه هایی در تو کاشته شده که اگر بروید کویر روح ات بهشت می شود و اگر نروید در آن کویر شوره زار، از تنهایی و تشنگی و گرسنگی هلاک می شوی

سر آغاز نامه