Monday, December 13, 2010

بزن باران


بارون امشب برای من مثل یه سیلی بود .... خیلی محکم، خیلی

تنم درد می کنه


Thursday, May 20, 2010

عکس خدا در اشک عاشق است


.قطره دلش دریا می خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی ست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست
قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ایستاد و منجمد شد.قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی که خدا گفت : "امروز روز توست. روز دریا شدن." خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را، اما
روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر، آری از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست
قطره گفت : پس من آن را می خواهم. بزرگ ترین را. بی نهایت را
.
.
.
 خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : این جا بی نهایت است

آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت : حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشک عاشق است

عرفان نظر آهاری

Wednesday, May 19, 2010

سین هفتم



:بشنوید

سینِ هفتم
سیبِ سُرخیست
حسرتا

که مرا
نصیب

ازاین سُفره ی سُنّت
.سروری نیست



شرابی مردافکن در جامِ هواست
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست



سبوی سبزهپوش
در قابِ پنجره ــ
آه
چنان دورم
که گویی جز نقشِ بیجانی نیست
و کلامی مهربان
در نخستین دیدارِ بامدادی ــ
فغان
که در پسِ پاسخ و لبخند
دلِ خندانی نیست



بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستانها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست


الف - بامداد
اسفندِ ۱۳۵۷
لندن

Monday, January 11, 2010

کجایند آن درس های قشنگ


گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی ....

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند .
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند .
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند .

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی

گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت

نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش

نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت

او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند

لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد .

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما

کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما

حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در

آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به

سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند .

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور

بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان

ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد .

او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند .

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد .

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد .

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر

فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان

دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد

Sunday, January 10, 2010

انا الحق



در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست؟


به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست


رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست


رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست


هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست
به چشم تنگی نا مردم زوال پرست

Friday, November 20, 2009

من هشتمین آن هفت نفرم


دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد؛ و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی کند

دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت های فرهاد کُش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد؛ و جهان تلخ می شود.تو اما باور نکن. عفریت های فرهادکُش دروغ می گویند. زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست
عشق اما گاهی سخت می شود، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید. روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت؛ وگرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت
.
.
.
ما فرهادیم و دیگران به ما می خندند. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا ، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم ؛ از ملکوت تا مغاک. عشق ، شیر و عشق، شکر؛ عشق ، قند و عشق ، عسل ؛ شیر و شکر و قند و عسل ِعشق، نه دردست شیرینکه در دستان خسرو است.خسرو ِما اما خداوند است . ما به عشق این خسرو است که دز بیستون مانده ایم. ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه ی هر چه سنگ و صخره می زنیم . ما به عشق این خسرو ... و گرنه شیرین بهانه است

.

.

.

ما می رقصیم و بیستون می رقصد. ما می خندیم و بیستون می خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند .آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است

عرفان نظرآهاری

این یکی از سیزده داستان کوتاه کتاب "من هشتمین آن هفت نفرم " است.

خوندن این کتاب رو به همه پیشنهاد می کنم.


باغ را دریاب....


ای باغبان، باغ را دریاب که باغبان بی باغ همچون پرنده ای بی پرواز است ... بیاد آور آنچه یاد کننده را زنده می کند و به یادش می آورد.
و بدان دانه هایی در تو کاشته شده که اگر بروید کویر روح ات بهشت می شود و اگر نروید در آن کویر شوره زار، از تنهایی و تشنگی و گرسنگی هلاک می شوی